آموزش گذاشتن کامنت برای بلاگفا

دوشنبه 30 خرداد 1390   

*در صفحه‌ی کامنت‌دونی متن‌تون رو بنویسین. بعد زیر «حفظ مشخصات» کلیک راست کنین بزنین reload. بعد زیر متن‌تون الکی یه اینتر بزنین. کد امنیتی نمایش داده میشه. به همین راحتی.

پ.ن: برگردم بلاگفا؟



از دسته‌ی: جهت اطلاع ،

خواهری ساده‌ی من

شنبه 14 خرداد 1390   

*از بچگی‌ش همین مدلی بود. حتی دروغای شاخدار دوستاش رو هم باور می‌کرد. الان هم درباره‌ی خواستگاراش اینطور‌ی‌ه. 



از دسته‌ی: خانوادگی ،

نترس

چهارشنبه 11 خرداد 1390   

*چند روز پیش با مامان بیرون بودم. یه آقایی ۲ تا پسر کوچولوی دوقلو ش رو داشت با کالسکه می‌برد. از اینا که یکی‌شون جلو میشینه، یکی عقب.
هر دو خواب بودن. جلویی‌ه ولی گردن‌ش یه جور نافرمی خم بود. یعنی خود بچه خم شده بود به جلو، گردن‌ش افتاده بود لبه‌ی کالسکه. توی همون حالت، خواب خواب بود.

خوشگل هم بودن هردوشون. سفید مث برف، با موهای مشکی. خیلی خوشگل بودن. اول گفتم به من چه. بلند میشه بچه‌هه. بعد فکر کردم اگه گردن‌ش تا چند ساعت درد بگیره تقصیر من‌ه که هیچی نگفتم. باباها که حواس‌شون نیست. نمی‌بینن این چیزا رو. بعد گفتم یه وقت نگه به تو چه؟ دوباره فکر کردم نه. نمیگه! حالا فوق‌ش بگه. مگه مهم‌ه؟ گفتم مامان. اون بچه رو ببین. جای گردن‌ش خیلی بد ه.
مامان گفت خب برو بگو.
نمی‌دونم چرا انقد سخت بود برام. رفتم گفتم آقا ببخشید! جای گردن این بچه خیلی بد ه. جابجاش کنید.

آقاهه مات و مبهوت من رو نگاه می‌کرد. من آروم حرف می‌زنم. احتمالاً فقط اشاره‌ی دست‌م به گردن بچه رو دید. اومد بچه رو صاف کرد. تا برگرده من جیم شده بودم.

خیلی هم پیش اومده که مثلاً کلاه بچه جلوی چشماش رو گرفته بوده، مامان‌ش ندیده، عین پرروها خودم رو انداخته‌م وسط. کلاه رو داده‌م عقب و جیم شده‌م.

خواستم بگم این چیزا رو دیدین، برید جلو بگید. تشکر شاید نکنن اما هیچ‌وقت نمیگن به تو چه!



از دسته‌ی: مهربون باشم یه کم بیشتر ،

مراسم روغن‌کاری

سه شنبه 10 خرداد 1390   

*فقط دارم فکر می‌کنم اگه یه مدت از شدت حواس‌جمعی! روغن مورچه و روغن رزماری رو جابجا بزنم چی میشه؟ :دی

پ.ن: روغن مورچه برای رفع موهای زاید ه، روغن رزماری برای تقویت و تحریک رویش مو. دومی برای ابرو، اولی برای همه‌ی صورت جز ابرو!



از دسته‌ی: جهت اطلاع ،

قانون بقای کثیفی

سه شنبه 10 خرداد 1390   

*قانون بقای کثیفی: برای تمیز شدن هر چیزی همیشه باید یه چیز دیگه کثیف شه!
راست میگن خب. مخصوصاً روزایی که کوزت میشم، همه جا رو جارودستی می‌زنم. بعد هم با دستمال و روزنامه میفتم به جون کابینت‌ها و میزهای شیشه‌ای. فکر کنم همیشه آخرین چیی که کثیف میشه آب‌ه. حالا اینکه چطوری آب اینطوری‌ه رو بگذریم چون مث این می‌مونه که بخوام فکر کنم خدا از کجا اومده یا آخر دنیا چی قراره بشه.
جداً بشور بساب رو چه به این حرفا؟ افکار فلسفی تا کجا دیگه؟

*نشسته‌م گودر می‌خونم. صدای هومن حاجی عبداللهی میاد. داره قوانین مورفی رو می‌خونه. سرچ می‌کنم قوانین مورفی و داستان پیدایش آنها..
     
یادآوری قوانین مورفی تسکین دهنده‌ی بدبیاری‌ها و بدشانسی‌هاست. قانون مورفی در سال 1949 در پایگاه نیروی هوایی ادوارز شکل گرفت. مورفی مهندس هوافضا بود که روی یک پروژه کار می‌کرد. در یکی از سخت‌ترین آزمایش‌های پروژه، یک تکنسین خنگ! تمام سیم‌ها را برعکس وصل کرد و آزمایش خراب شد.

مورفی درباره‌ی این تکنسین گفت: "اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه او همون یه راه رو پیدا می‌کنه" و این اولین قانون مورفی بود. در ابتدا در فرهنگ فنی مهندسین رواج پیدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پیدا کرد. بعداً قوانین دیگری هم بعد از کسب رتبه لازم از بنیاد مورفی در زمره‌ی قوانین اصلی قرار گرفتند.

حالا قوانین مورفی و قوانین استنباط شده از آن

اگر در توده یا کپه‌ای به دنبال چیزی بگردی، چیز مورد نظر حتماً در ته قرار دارد.

هیچ کاری آن طور که به نظر می‌رسد، ساده نیست.

وقتی در ترافیک گیر کرده‌ای لاینی که تو در آن هستی دیرتر راه می‌افتد.

هر کاری بیش از آنچه فکرش را می‌کنی دو برابر آنچه باید وقت می‌برد. مگر اینکه آن کار ساده به نظر برسد که در آن صورت سه برابر وقت می‌گیرد.

هر چیزی که بتواند خراب شود خراب می‌شود؛ آن هم در بدترین زمان ممکن!

اگر چیزی را مقاوم در برابر حماقت احمق‌ها بسازی احمق باهوش‌تری پیدا می شود و کار ت را خراب می‌کند.

در صورتی که شانس انجام درست یک کار پنجاه پنجاه باشد احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است.

وسایل نقلیه اعم از اتوبوس، قطار، هواپیما و... همیشه دیرتر از موعد حرکت می‌کنند مگر آنکه شما دیر برسید. در این صورت درست سر وقت رفته‌اند.

اگر به نظر می‌رسد همه‌ی چیزها خوب پیش می‌روند حتماً چیزی را از قلم انداخته‌ای.

احتمال بد پیش رفتن کارها نسبت مستقیم با اهمیت آنها دارد.

هر وقت خودت را برای انجام دادن کاری آماده کرده‌ای ناچار می‌شوی اول کار دیگری را انجام دهی.

اشیای قیمتی اگر سقوط کنند به مکان‌های غیرقابل دسترس مثل کانال آب یا دستگاه زباله خرد کن (آن هم در حالی که روشن است) می‌افتند.

مادر همیشه راه بهتری برای انجام کارتان پیشنهاد می‌کند البته بعد از اینکه کار را به سختی انجام داده باشید.

هر چه بیشتر سعی کنید چیزی را از مادرتان پنهان کنید او بیشتر به وب‌کم شبیه می‌شود.

هشتاد درصد امتحانات پایان ترم براساس کلاسی است که در آن غایب بوده‌ای.

وقتی قبل از امتحانات نکات را مرور می‌کنی مهم‌ترین‌شان ناخواناترین‌شان است.

قوانین اتوبوسی مورفی:

اگر تو دیرت شده اتوبوس هم دیر می‌آید.

اگر زود برسی اتوبوس دیر می‌آید. اگر دیر برسی، اتوبوس زود رسیده و رفته است.

اگر بلیط نداشته باشی پول خرد هم نداری. وقتی پول خرد داری که بلیت هم داری.

هر چه بیشتر از راننده بپرسی که کدام ایستگاه باید پیاده شوی احتمال این که درست راهنمایی‌ت کند کمتر خواهد شد.

مدت زیادی منتظر اتوبوس می‌مانی و خبری نیست. پس سیگاری روشن می کنی. به محض روشن شدن سیگار، اتوبوس می‌رسد. (به عبارت ساده اگر سیگار را روشن کنی اتوبوس می‌رسد.)

اگر برای زودتر رسیدن اتوبوس، سیگار را روشن کنی اتوبوس دیرتر می‌آید.

قوانین كامپیوتری مورفی:

دیسک مشتری در سیستم تو خوانده نمی‌شود!

اگر برای خواندن آن نرم‌افزار پیچیده‌ای روی سیستم‌ت نصب کنی آخرین باری خواهد بود که چنین دیسکی به دست‌ت می رسد.

قوانین عاشقانه‌ی مورفی:

همه‌ی خوب‌ها تصاحب شده‌اند، اگر تصاحب نشده باشند حتماً دلیلی دارد.

هر چه شخص مذکور بهتر و مناسب‌تر باشد، فاصله‌ش از تو بیشتر است.

شعور ضربدر زیبایی ضربدر در دسترس بودن مساوی عددی ثابت است. ( که این عدد همیشه صفر است.)

میزان عشق دیگران نسبت به تو نسبت عکس دارد با میزان علاقه‌ی تو به آنها.

چیزهایی که یک زن را بیش از هر چیز به مردی جذب می‌کند همان‌هایی‌اند که چند سال بعد بیشترین تنفر را از آنها خواهد داشت.

فلسفه‌ی مورفی:

لبخند بزن... فردا روز بدتری‌ه.

و اما سرنوشت خود آقای مورفی

یه شب توی یه بزرگراه سوخت ماشین آقای مورفی تموم میشه. اون شب توی بزرگراه ترافیک بوده و ماشین‌ها با سرعت مورچه می‌رفتن. آقای مورفی هم میزنه بغل که بقیه رو با تاکسی بره. همینجوری ریلکس کنار بزرگراه واستاده بوده که یهو ماشین یه توریست انگلیسی که داشته خلاف جهت میومده می‌زنه بهش و می‌میره. اتفاقاً اون روز لباس‌ش هم سفید بوده!

 وب سایت قوانین مورفی



از دسته‌ی: از دیگران  ،

از سری کارهای ناتمام

دوشنبه 9 خرداد 1390   

*تا بیدار شدم چشم‌م افتاد به کتابخونه! حالا اینکه واقعاً چرا آدم به محض بیدار شدن چشم‌ش - به جای هر چیز و هر کس دیگه‌ای - باید بیفته به کتابخونه رو کاری ندارم. از سین جیم کردن همیشگی خودم هم مبنی بر اینکه من کی‌م و اینجا چی کار می‌کنم و تا حالا کجا بودم و چی توهم‌ه، چی واقعیت و اصولاً چرا؟! گذشتم.

بعد یادم فکر کردم اگه همه‌ی حقیقت، من باشم و این اتاق و اون ردیف کتابای توی کتابخونه، چرا من ۱ سال‌ه کاملاً بیکار م و هنوز لیست‌برداری نکرده‌م از کتابام؟ /-:



از دسته‌ی: کتاب نوشت ،